مصاحبه آرمان در زندان رجایی شهر

آرمان با حسرت دکتر شدن، قصاص شد!

چهارشنبه ۳ آذر ۱۴۰۰ ساعت ۱۴:۱۳ | کد مطلب: ۳۸۲۰۳
آرمان با حسرت دکتر شدن، قصاص شد!
پریسا هاشمی: مرداد سال 1398 – زندان رجایی شهر با مجوزی که از سازمان زندان‌ها داشتم وارد زندان رجایی شهر شدم و با آرمان عبدالعالی درباره پرونده‌اش مصاحبه کردم و این گفت‌وگو را در روز قصاص آرمان دوباره مرور می‌کنم.

با آن که اول صبح بود اما نور آفتاب مستقیم می‌تابید و گرم بود. وارد دفتر زندان شدم و قرار شد با یک متهم به قتل صحبت کنم.  زندان رجایی شهر، زندانی معروف است به زندان جرم‌های خشن اما مدیران و کارمندان این زندان متفق القول می‌گویند آرمان بی‌نظیر است، پسری آرام، مودب و بدون حاشیه. آنها می‌خواهند که با آرمان مصاحبه کنم چون توانسته در زندان دیپلم و لیسانس خود را بگیرد و آن زمان در مقطع کارشناسی ارشد تحصیل می‌کرد. اینطور که می‌گفتند زندانی‌ها هم او را دوست دارند و اسمش را «نابغه» گذاشته‌اند.

آرمان را می‌آورند با قدی بلند از جلویم رد می‌شود و روی صندلی روبرویم می‌نشیند، با لبخندی محو و پر از معنا بر لبش. چیزی این لبخند را تلخ‌تر می‌کند، اولین جمله اوست: «حکم قصاصم در دیوان عالی تایید شده!» و سکوت می‌کند… سکوتی که چند دقیقه‌ای اتاق را پر می‌کند و چشمان آرمان را پر می‌کند از اشک… اما  همان لبخند پرمعنایش محو نمی‌شود. جرعه‌ای آب می‌نوشد. انگار می‌خواهد بغضش را با این آب ببلعد.
 

اعترافات عجیب آرمان


سرش را بالا می‌آورد و می‌گوید: خب… به نظر باید داستانم را برایتان تعریف کنم.
باز هم کمی مکث می‌کند. انگار می‌خواهد به خودش مسلط شود و قصه‌اش را شروع می‌کند. انگار همه اتفاق‌ها جلوی چشمش رژه می‌روند. می‌گوید: دو سال قبل از آن اتفاق شوم، درست قبل از اين‌كه دستگير شوم با دختري به نام غزاله آشنا شدم. روز حادثه، غزاله به خانه ما آمد و با هم صحبت كرديم بعد از کمی غزاله گفت كه وقت دكتر پوست دارد و بايد برود.

پدر و مادرم خانه نبودند و من تا پله‌ها او را بدرقه كردم. پله‌ها را شسته بودند، او پايش ليز خورد و افتاد. خيلي ترسيدم. به زور او را آوردم داخل خانه. فكر كردم كه فوت كرده، دستپاچه شده بودم. نمی‌دانستم چه کار کنم قلبم تند تند می‌زد. در آن لحظه‌های پراسترس غزاله را در چمدان گذاشتم و در مخزن ‌مكانيزه انداختم و اين بزرگ‌ترين اشتباهم بود… بزرگترین اشتباه. من آن موقع بچه‌ بودم و حسابی ترسيد برم‌داشته بود. می‌ترسیدم پدر و مادرم متوجه شوند که غزاله به خانه‌مان آمده. (صدایش پایین می‌آید) راستش کسی خبر نداشت که غزاله به خانه ما می‌آید.

آه بلندی می‌کشد. انگار نفس کم می‌آورد برای حرف زدن. بعد از چند ثانیه ادامه می‌دهد: چند روز بعد از ناپدید شدن غزاله بالاخره سراغم آمدند و مرا به اداره آگاهی بردند. آن موقع 17 ساله بودم و به همين دليل مرا در انفرادي نگه‌ می‌داشتند و نمی‌گذاشتند با متهمان بزرگسال یکجا باشم. آن روزها جسدی پیدا نشد و اما همه از من مي‌پرسيدند غزاله را چطور كشتی؟ آن‌ها دنبال جسد غزاله بودند. در صورتی كه من غزاله را نكشته بودم و به همين دليل نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. بعد از مدتی خسته شدم و اعتراف كردم كه جسد غزاله را بالای پشت‌بام خانه خودمان سوزانده‌ام.

اما مامورها سریع متوجه شدند که دروغ می‌گويم. بعد از مدتی گفتم كه با ميله بارفيكس در سرش كوبيدم و او را كشتم. اما روی ميله بارفيكس هيچ آثاری وجود نداشت. من آن موقع فقط خسته شده بودم… خسته. می‌دانستم که غزاله را نکشتم اما چون غزاله پیدا نشد پرونده‌ام و اعتراف کردم که او را داخل مخزن انداخته‌ام پرونده‌ام شد پرونده قتل. حالا شش سال از آن روز سیاه و شوم می‌گذرد و من نمی‌دانم جسد غزاله کجاست… هيچ ايده‌ای در مورد جسد ندارم.

آرمان دست‌هایش را در هم گره می‌کند و محکم فشار می‌دهد. انگار گفتن کلمات برایش سنگین است و می‌خواهد خشم و ندامت را به هم گره بزند. می‌گوید: حالا با حكم قصاص روبه‌رو شده‌ام.

انگار چیزی به یاد می‌آید، می‌گوید: بعد از گذشت يك‌سال و نيم که در زندان بودم، بالاخره سندی شدم و خانواده برای آزاديم، وثيقه گذاشتند. يك هفته‌ای بيرون بودم اما وكيل شاكی از دادگاه درخواست كرد كه براي امنيت شاكي و متهم دوباره به زندان برگردم و من دوباره به زندان رجايي‌شهر آمدم. حالا حكم قصاص من در ديوان‌عالی كشور تایید شده است. تنها راه رهايی‌ام از زندان و قصاص، رضايت اوليای دم است. با اين وجود هنوز اين فرصت وجود دارد كه يك‌بار ديگر به بندهاي پرونده‌ام رسيدگی شود.
 

خواندن درس عشق من است


آرمان می‌گوید: اول كه به زندان آمدم هنوز مقطع پيش‌دانشگاهي را تمام نکرده بودم. پيگير بودم كه ديپلمم را بگيرم، چون نمي‌دانستم قصاص يعني چه؟ با خودم گفتم چند سال ديگر آزاد می‌شوم و زشت است که ديپلم هم نداشته باشم. با بخش فرهنگی زندان كه مشورت كردم به من گفتند می‌توانم در دانشگاه جامع علمی ـ كاربردی، درسم را ادامه دهم. به همين دليل برای ليسانس ثبت نام كردم و تحصيلاتم را در رشته حقوق ادامه دادم. برای فوق‌ليسانس رشته مهندسی پزشكی و طراحی صنعتی كنكور دانشگاه سراسری شركت كردم و چون زبانم خوب بود توانستم رتبه در کنکور به دست بیاورم. در رشته مهندسی پزشكی رتبه 753 و در رشته طراحی صنعتی رتبه 454 را كسب كردم.

وقتی رشته مهندسي پزشكی دانشگاه پرديس تربيت مدرس قبول شدم، این رشته را ادامه دادم. البته رئيس فرهنگي زندان خیلی به من كمك‌ كرد.  مسئولان دانشگاه هم به من لطف داشتند و قبول كردند من غيرحضوری درس بخوانم. باورتان نمی‌شود اما آقای باقري، مديرگروه و استاد‌هايم هوای مرا داشتند و دارند. در حال حاضر دو ترم فوق‌ليسانس را پشت سرگذاشته‌ام و ترم اول معدلم 17 شد. با استادهايم تلفنی صحبت می‌كنم تا مشكلات درسی ام حل شود. نمراتم را پدر و مادرم مي‌گيرند و تصميم دارم كه در مقطع دكترا هم شركت كنم. / شماره 356 سرنخ
مرجع: آینده